![]() |
![]() |
|
| شخصی |
|
فکر کنم آخرین روزای عمر کوتاه وبلاگم باشه
و اما من :
یه دختر ظاهرا مذهبی ( از اوناییش که فکر نکنم هیچ نامحرمی تا حالا چه ابروهای پاچه بزیشو و چه الان ابروهای اصلاح کردشو دیده باشه از حیث حجاب ) و معتقدی که تو زندگی از هر چیز جز به تکمیل ترینش رضایت نداده و تو سطح خودش جز بهترین هارو نداشته !! بزرگترین خواسته ی روزای خواستگاریم هرکسی که بوده فقیرو پولدار مومن و متجدد و...... این بوده که در درجه ی اول منو اعتقاداتمو حجابمو از مرتبه ای که توش هستم اگه نتونست بالاتر ببره . پایینم نکشه !! این یه تقاضای عاجزانه بود که فکر کنم تمام ارزش وجودیم هم همینه . و اگه اون کمرنگ بشه بودن نبودنم برابره (الان که با این اضطرار مصدع اوقات شما شدم درد اونجایی از روحم بی درمون شده بود که این نیازش کمتر دیده می شد و به بهونه ی چیزای ملموس زندگی داد و قال راه انداخت که نذارین نابود بشم !!!! نمی گم منو تایین کشیده . نه . اما این مسائل زندگیمون با پرنگ شدن دردای مادیه زندگی داره کمرنگ میشه و من شبا تا صبح هرچند تو آغوش اونم ولی گاها از این دوری که از خدای خودم پیدا کردم زار میزنم و فریاد می کشم که منو ببخش که اینقد زود مجبور شدم فراموشت کنم و یکی پیدا شد که با من بتونه این کارو بکنه و فقط به درگاهش اشک می ریزم که معنویتمو به من برگردونه حتی اگه باید اونیو که وابستش شدم و اون بیشتر به من ازم بگیره !!!! تقصیر از من بود که اونقد ازش خواستم که تو این دنیای نامردمی و بی همدمی و تنهاییام یه همزبون بهم بده و بی تابی کردم و هی خواستم و هی خواستم تا اونو بهم دادو خودشو ازم گرفت !! خدایا من پشیمونم !! حتی یه لحظه دوریت به بادم میده هرچند داده . منو ببخش !!!!بارم دعا کنید ) اون مومنه .معتقده . حتی اگه به بعضی چیزا کم توجه بوده با عشق من به اونا رسیده و ثانیه به ثانیه داره شکر این نعمتی رو میکنه که اینجوری داره زندگیشو میسازه اما بعضی وقتا یادش میره این شکرگئاری و بعضی از وضایفش کمرنگ میشه و اون روزه که من عزا می گیرمو قات می زنم . آخه زندگی زناشویی خیلی متاثر از همن دو طرف . یعنی کوتاهی های اون و بی توجهی های اون این گستاخی و جرئت رو هم برای من مهیا میکنه و نمی خوام حتی یه بار هم اونو تجربه کنم . ثانیا موضوع جنسی یکی از اولویت های تصمیم به ازدواج من بوده و هست .چون این اجازه رو به خودم نمی دادم که جز با ازدواج هیچ جور دیگه به اون بپردازم و اونو ارضا کنم و چون تو فشار بودم جواب شده : بله !! (این ثانیا بله بودا نه تنها دلیلش ) این موردم که با مشکلات اخیری که تو این وبلاگ در خدمتتون بودم داریم دست و پنجه نرم می کنیم . اولا اینجوری نبود . البته از اول ناشی بود و لی حداقل ناشی بازیاشو در می آورد و خیلی مشتاق بود و الان به قول خودش بار زندگی پوستشو کنده و نایی براش نذاشته !! ثالثا چون خیلی احساسیم برا خیلی مهم بود مرد زندگیم یه تیکه سنگ نباشه و برای تک تک نیازهای عاطفی بنده راه حل داشته باشه .اونم از نوع کلاسیکش !!! و عاشقانه و عمیقا دوستم داشته باشه !!!چنتا مورد دیگم بود که اولویت های بعدیم بودو دیگه نمی خواد بگم . خیلی به انواع مختلف محبتشو ابراز می کنه . زبانی . دهانی . لبی . کله ای .دستی . پایی . عملی .تئوری و.... اما من اونقد حساسم و اونقد بد عادتم کرده که اگه بنا به دلایلی تاخیر بیفته قربون صدقه رفتناش فکر کردم دیگه دوستم نداره و منم بیشتر از اون دوستش نداشتم و بی احساس شدم بهش . جدی می گم . وقتایی که سرش خیلی شلوغه و یکم دور میشیم ازهم افسرده میشم و دیگه دوسش ندارم !!! دیگه اینکه قرار بود درسشو ادامه بده که این از شرطای خانوادم بود که تو این یه ساله اقدامی نکرده !! نسبت به شرایط من کمبود و نقص خیلی زیاد داره اما من انتخابش کردم و نخواستم احساسش به من بی جواب بمونه . گفت عشقت تموم کمبودهامو تبدیل میکنه به یه ارزش و قول داد اونی بشه که من می خوامو اون نیست !! اونقد وعده وعید که تا من اونارو تجزیه تحلیل کنم و ببینم شدنیه کار از کار گذشته بود .و حالا که افتادم رو روال زندگی می بینم : مردا عوض نشدنی اند!!! و الان فقط باید باهاش بسازم و فقط چشم پوشی کنم !!! فردا بر میگرده و من یه نامه ۴ صفحه ای از حرفامو تصمیم جدیدم براش نوشتم . میدونم رو در روش نمیتونم بگم که نوشتم . دعا کنید اگه صلاحه بهش بدم و تیر خلاصو بهش بزنم . تصمیمم وقتی نهایی شد که امروز مامانم در کمال ناراحتی بهم گفت حال بابات خیلی خرابه !!! من خودم چینو چروک پیری و تو صورتش می دیدم اما نفهمیدم باعث زودی اونا من بودم . می گفت از وقتی تو در کمال ناباوری همه اونو انتخاب کردی احساس هردومون اینه که نتیجه ی یه عمر تلاشمون به باد رفت و اونیکه برا تو و زندگیت برازنده بود و در شانت نمی بینیم و تموم امیدمون ناامیده !! خیلی داغونم !!! بین عزیز ترین چیزهای زندگیم موندم و نمیدونم هر قدم جدیدی که بردارم به چی منتهی میشه !! ولی اونا حتی با مطلقه شدن من هم بیشتر از این شرایط فعلی راضین!!! و تنها اعتقاد به حکمت و رسالت الهی اونارو در برابر تسلیم شدن تسلیم کرد و حالا هر روزش یه عمر میگذره !! من باید همه رو از این غم نجات بدم و از خدا بخوام اونم زود راضی بشه !!! برام دعا کنید تا بهترین راهو خدا جونم پیش پام بذاره !!! التماس می کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:58 توسط زن زندگی |
|
|
به نظرت فردا که برگشت خونه اولین کاری که بکنه چیه ؟! من عکس العملم چی باید باشه ؟!! یه مدتیه خیلی برا صکص سرد شدم و دیگه هیچ کششی بهش ندارم .این بزرگترین دلیلم برا این همه حرف بود که نباید منو تو این شرایط اینجوری ول می کرد تا وضعم بدتر بشه!!! حتی وقتایی که یکم تحریکم تا به این فکر می افتم که بعد کردن چی تغییر میکنه !!!! کلا از این قضیه بی خیال شدم و می دونم برا عوض کردن این حالتم خیلی سختی خواهد کشید. می خوام وقتی اومد بگم از می خوام ازش جدا بشم . یه جدایی توافقی !! چون دیگه نمی کشم !چه روحی چه جسمی !! یه ثانیه زتدگیمم اونجوری که می خواستم پش نمی ره .یعنی می تونم تو چشاش نگاه کنم و دلم براش نسوزه و حرفمو بزنم و اون دوباره همه چی رو به نفع خودش رقم نزنه و با وعده وعیداش رایمو نزنه ؟!!!!ماشالا این یه کارش حرف نداره !
اینکه توقعمو از سکس اینقد بزرگ مطرح کردم برا این بود که می خواستم این تنها بهونم باقی بمونه برا نرفتن وبه خودم بگم اگه جورای دیگه تامین نیستم و بی خیال روحمو نیازاش شدم اما یه آب باریکه ای هنوز به جسمم میرسه و نباید ناشکر بود و لی نتیجه اینکه هرچی از توقعت کم کنی این توقعو بیشتر کردی و معلوم میشه قابلیت اینو داری که تحمل کنی !! البته صکسیم که یه روزایی وجود داشت فقط اسمش سکس بود و رفع تکلیف . کمتر موردش بود که منو راضی کنه و کاملا تخلیه ! ۵ دیقه کردنو که اسمشو نمیشه گذاشت سکص !! حداقل برا منی که اونو پرورونده بودمو الان همش میگم عیب نداره خستس و بذار یه سره بره سره اصل مطلب اونم با هر کیفیتی که شد !!! اینجاس که میگم مردای ایرانی برا این کارا وقت ندارن !!!همون مراسمای افتتاحیه بود که جزیره ی ناشناختش بودمو تا صبح به اکتشافم می پرداختو از جنوب می زد از شمال سر در می آورد و مثا نی نیا تا صبح می خورد و نمی ذاشت بخوابیم . حالا دیگه آقا کاشف شدن و جزیره کشف !! یعنی مشکل از منه یا از اون !!! به این احساسات تو دوره ی نامزدی رسیدن خیلی زوده !! من برا روزای زندگیمم ازشون فرار می کردم چه برسه قبل از شروع اون !!! به خدا من هیچ وقت ازش نخواستم که بکنه که بگم به خاطر درخواست منه که آتیش اون خوابیده . فقط اگه هرشب پرسیده که می خوای با کمال میل گفتم آره و گفته تو که سیر نمیشی !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:24 توسط زن زندگی |
|
|
قبل از اینکه اون بیاد تو زندگیمو من با دنیای متفاوت رویارویی با یه مرد و بعدم همزیستی با اون هیچ جور آشنایی با این موجود و کمترین شناختی از اون نداشتم اصلا یکی دیگه بودم !! نمی دونم اومدن اون تموم باور ها و برنامه ها و نیاز ها و آرزوهای منو عوض کرد یا این یه واقعیته که وقتی وارد گود میشی تازه میفهمی دنیا دست کیه !!؟؟؟ اینقد گیج کننده و مبهم هست زندگی که توش قرار گرفتم که نمی دونم باید چه تصمیمی برای آیندش بگیرم !!!عجیبه که حتی در مورد احساسم و اینکه چقدر می تونم یا نمی تونم بدون بودنش زندگی کنم به تردید افتادم !! اینقدر به این موضوع فکر می کنم که تموم وقتو فکرمو گرفته !!من از اول خیلی ایده آل گرا و کمال طلب بار اومدم و اینو کم و بیش میشه تو تک تک سکانس های زندگی (جز همین مورد اخیر که کلا همه رو متعجب کرد که چه سنخیتی با این خصوصیت من داشته که انتخابش کردم ) مشاهده کرد !! اما برا اینکه به همه بباورونم که بالاخره منم برا انتخاب خودم ارزش قائل بودم این یه سالو به جای اینکه خودمو اونو زندگیمو بکشم بالا و اونجوری که دلم همیشه می خواست بسازمش سیع کردم خودمو به سمت اون بکشم و تو اون حل کنم که اون نقطه پررنگه که همه به عنوان ناجوری انتخاب من می دونستنش کمرنگ بشه و برا همه اون خوب جا بیفته !!! آره از این همه همه همه گفتنم معلومه که زیر ذره بینمو خودمم مجبورم که تا حد توانم نظر همه رو اهمیت بدم ! حتی اگه کاریم نکنم کم کم هر قضاوتی که در مورد زندگیم میشه یه هفته ای باهاش کلنجار می رم و نهایتا خودمو راضی می کنم که اصلا حرف دیگران مهم نیست !!! (این همه که گفتم از مامانو بابام گرفته (که قبل از اینکه اون بیاد بدون خواست اونا نفسم نمیکشیدم ) تا تک تک فامیل و آشنا که تو صف بودن تا درس من تموم بشه و بابام درو به روشون باز کنه و بدجوری با حرکت این آقا ناک اوت شدن و حالا فقط اونو می کوبونن حالا دوستامو نمیگم که با پنهان کاری های خودم خیلی تو جریان زندگیم نیستن و فکر می کنن آره من الان دارم دوران پرواز با اسب سفید مرد رویاهامو می گذرونم و همه رو از بالا تماشا می کنم و منو بهونه ی خودشون قرار دادن تا هر شتری که در خونشون خوابیدو بیارن تو تا سرشون بی کلاه نمونه !!!!!) اینارو گفتم که فکر نکنید از خوشیه که حالا در مورد شکل و راه سکس و کم و زیاد بودنش و دیر و زود شدنشه که به دست و پا افتادم و هیچ جای دیگه ی کار لنگ نمی زنه و من دارم بهونه می گیرم !!! من تمام روزهای تنهاییمو به چگونگی گذروندن آیندم فکر کردم و بهش امید داشتم و حالا محکوم به اونیم که انتخاب کردم و چون پاشو امضا کردم باید وایسم و چون از خیلی از حق هام گذشتم و به خاطر چیزایی که بین منه و خدام و یه کمم نیاز های روحی و عاطفی و یه کم بیشترم نیازهای جنسیم حالا باید از تموم اونها بگذرم حالا اگه سر یه حق کوچیکمم کوتاه نیام محکوم میشم که درک نکردم آقارو!!!می خوام بگم من با یه سری انگیزه کلی کمبود و چاله چوله های فضایی یه نفرو درک کردم و خواستم که به یه عشق و دربدری جواب بدم اما نوبت درک شدن من کی می رسه و من کی باید این توقعو داشته باشم؟!!!! اینارو من نگفته خودش ازبهره !! و خوب میدونه که عاشقه ولی سهم من از این عشق کجا تنهون شده که باید بگردمش !؟؟ اولا اینجوری نبود .نمیگم همه چیز همونجوری بود که من می خواستم اما حداقل از شرایطم به این حد ناراضی نبودم اما الان ....آخه هنوز زیر یه سقف نرفتیم !!یعنی از این بدترم میشه شرایط یا وضعم بهتر میشه ؟!!!! هیچ دیدی از آینده ندارم و اینه که باعث شده یه قدمم دیگه نتونم بردترم .خودش میگه به خاطر آینده ای که هنوز هیچ چیزش معلوم نیست داری منو محکوم می کنی اما من میگم اگه احتمالش باشه شرط عقل چیه الان ؟!!! من خیلی ادم مغروریم و میدونم اهل درخواست و مطالبه ی هیچ چیزی نیستم و میترسم این وضعو خراب کنه !!! البته جدیدا یه معضل خانوادگی مثل خوره افتاده به جونشو بیشتر دلیل اینهمه فاصله ی ما اونه که اونو از من گرفته . یه چیز دیگم هست : اینکه برا اینکه زودتر بتونه به قول خودش منو از اینهمه سختی و بهونه گیری های دیگران و سروسامون گرفتن زندگی مون نجات بده داره به آب و آتیش میزنه تا به قول خودش یه ۴دیواری بسازه و بعد معلوم بشه میتونه از عهده ی نیازهای من بربیاد . همینه که دیگه نای ور رفتن و وقت نازکشیدن منو نداره .یعنی دیگه انرژی برا این کاراش نمی مونه !!!اما من با این حال میترسم که این برنامه بشه روش زندگیمونو بهش عادت کنیم .شاید من نباید قبل رفتن تو خونه ی خودمون خودمو به اینجوری لذت بردن از بودنش عادت می دادم و زن زندگیش میشدم که الان اولین ضررشو خودم ببینم .باید مثل خانوما خودمو از دستش میکشیدم بیرون و تو کف میذاشتمش و سر حرفم می موندم که همه چیز بمونه برا شب اول خونه ی خودمون !! اما یه شرایط فرس ماجوری پیش اومد که بند آب رفت یه چیز دیگه !!! شاید تقصیر خودمم هست !! از اون موقع که دیگه شبا با هم می خوابیمو و اون اولاش تا نزدیکای صبح مشغول بودیم تا یه روز پریودم عقب جلو میشد گریه زاری راه مینداختمو کولی بازی در می اوردم که حامله شدم . من بچه می خوام چی کارو تقصیر توا !!حالا جواب مامانمو چی بدم و من درس دارم و کی می خواد بزرگش کنه و تو عروسیمون چه لباسی تنش کنم و..... حالا چی کار کنم که دلم براش تنگ شده و این ساعت که هرروز بر میگش خونه و می دیدمش قرار نیست امروزو بیاد ؟!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:5 توسط زن زندگی |
|
|
دیشب بعد یه هفته محرومیتی که کشیده بودم و انتظاری که برا تموم شدن دوره ام کشیدمو آمادگی بیشتر از همیشم و کلی رسیدن به خودم و لحظه شماری کردن تا ساعت خوابو داغیه بالای بدنمو ... .! در کمال ناباوری و سردی بیشتر از همیشش حتی دستم بهم نزد و خیلی زود خوابش برد با یه فاصله نیم متری ازم !!!
بااینکه صبح امتحان داشتم و باید استراحت می کردم تا صبح عذاب کشیدم!! صبحم عصبی تر از همیشه با حالت قهر از خونه زدم بیرون !!از اون روزایی که عالم و آدم بهت میگن امروز از دنده ی چپ بلند شدی !!! نمی دونم چرا !! وقتیکه پریودم و چند بارم حالیش کردم که من تو اون دوره هم اگه بیشتر از همیشم نباشه ولی خیلی بهش نیاز دارم و خودشم دیده که وقتی اون موقع ها هوامو بیشتر داره آروم ترمو کمتر درد میکشم اما اصلا بهم نزدیک نمیشه !!انگار همینکه وجود فیزیکیش کنارم بخوابه منو راضی میکنه !!! اما من کسی نیستم که چیزی ازش بخوام حتی اگه دیگه اسمشم نیاره !! اما حسابی قاطی کردم !! عصبی ! بی حوصله !! پروپاچه گیر و کم حرف !! نمی دونم چیرو می خواد بهم ثابت کنه اما می دونه که دردم چیه و ازم دریغ می کنه ! نه میتونم خودمو راضی کنم که گرفتاره و حواسش به من نیست چون امتحانش کردم و می دونم از اون تیپ مردا نیست که فقط به فکر خودش باشه . نه اینکه می تونم با خودم کنار بیام و آرامشمو حفظ کنم !!! آخه قابل تحمله بیشتر از یه هفته کمترین رابطه ای هم نداشته باشی و آروم بگیری ؟!!! اگه یه چیز دیگه هم بگم شاید باور نکنید و دلتون برام بسوزه . بگم ؟!! قول بدین راهنماییم بکنید . الان یه ساعته که رفته .کجا؟!! از کار که برگشت زود وسایلاشو برداشت و ریخت تو سامسونتشو خداحافظی کرد و گفت داره میره یه ماموریت ۲ روزه و قول داد که زود برگرده !!!! انقد وقت کم داشت که فقط تونست بوسم کنه و وقت به هیچ چیز دیگه نرسید ! منو گذاشت با هوای یه لبی که چند ثانیه بیشتر بهم ندادش !! بعد بگین مردا نامرد نیستن !!!! اون دیشب می دونست که باید بره ماموریت و هیچ کاری نکرد !!!شاید فکر کرده کسیکه مسافره نباید شب قبلش بکنه !!! اصلا از این چیزاش بگذریم (مرده شوره همه ی این نیازارو ببره ) باهاش قهر بودم که رفت و محلش نذاشتم .خوب خیلی عصبی بودم به خاطر همه چیز !! حالا چیکار کنم که اونجوری راهیش کردم چندبارم زنگ زده و جوابشو ندادم .میدونم دل تو دلش نیست و الان بیشتر از من آبغوره گرفته . اما باید منم راضی می کرد و می رفت. با خودم قرار گذاشتم دیگه بهش ندم . به نظرت می تونم ؟!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:5 توسط زن زندگی |
|
|
واقعا چرا مردای ایرونی بازی کردن و ناز و بوسیدن زناشون رو قبل صکص و آماده کردن اونارو بلد نیستن ؟؟؟؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:13 توسط زن زندگی |
|
|
بازم سلام ! اینجا قرار گذاشتم فقط از خودم بگم هرچند که کلا آدم تودار و مرموزی هستم و کمتر کسی میتونه از کارام سردربیاره !! به نظرم آدمای تودارم در نهایت نیاز دارن یه وقتایی داد بزنن و هرچی تو دلشون دارن بریزن بیرون .اما چون اینجوری مشهور نیستن این کار براشون سخت میشه . منم برا داد زدن اینجارو و شمارو انتخاب کردم . خداکنه اشتباه نکرده باشم !
از کجا بگم که گفتنی تر باشه !!؟ از اول زندگی زن و شوهریم !!! آره ! یه کم قبل تر . اون روز که قرار شد زن و شوهر بشیم ! یه کم از یه سال کمتر پیش ! ۶ .۷ ماهی بود که شازده کل نیروی جوونیشو جمع کرده بود و یه تنه هرجور که تنوست از در و پنجره گرفته تا تلفن و موبایل و ... منتسب به خانواده مارو و مخ تک تک اعضای اونو مشغول کرده بود تا به کمک ترفند تغافل به تک دختر خونشون شبیخون بزنه و خودشم به قول خیلیا خوشبخت ترین مرد رو زمین بکنه و بلاخره همه رو ... کرد و به تخت پادشاهی نشست ( البته هنوزم تختی در کار نیست فعلا رو زمینیم )چنان که رسما اسمامون رفت تو شناسنامه هم ! ع خانوم و ب آقا ! البته هنوز سقفی پیدا نکردیم که بریم زیرش (سقفو میگم ). اما زن و شوهر شدیم ! می فهمید که !!؟ دیگه این روزگار فکر کنم خیلی عجیب نباشه این وضع . یه کم سخته اما غیر قابل اجتنابه ! فقط باید خیلی زیاد مواظب تولید نسل جدید بود که تو عروسیمون حضور نداشته باشن .بگذریم که هیچ کسم فعلا بهشون فکر نمیکنه و آمادگی تشریف فرمایی شونو نداره !! خلاصه خیلی فشار رومونه .من که خیلی !! هروز با یه دنیا و مسائل جدیدتری از اون روبرو میشم که تا حالا حتی نشنیده بودم و یا اعتقادی بهشون نداشتم ! اما حالا تبدیل شدن به واقعیت زندگی یه زن که تا چند وقت پیش با یه نگاه دخترونه و خارج از گود و خیلی خیلی احساسی و غیر واقعی به اونا رویایی نگاه می کرد و تحقق اونا خیلی متفاوته از تصورشون .!! یه گذار !! که امیدوارم برا همه به بهترین شکلش صورت بگیره . سعی می کنم اتفاقای روزمره رو بیشتر بگم تا شاید بهتر منظورمو بفهمین و درکم کنید . شمام همصحبتم میشین تا براتون حرف بزنم ؟!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:47 توسط زن زندگی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام به همه ی دوستان ! این وبلاگ یه جرقه بود برا اینکه یه کم از دغدغه های هر روز و شبم و کم کنم و با پیدا کردن دوستای خوب اینجا و کمک گرفتن از اونا (متاهلاشون ) تجربیات خیلی کم خودمو در اختیارتون قرار بدم (مجردا). امیدوارم که بشه !!
|
| پیوندهای روزانه |
|
پارسی طب بزرگترین مرکز مشاوره تحت وب آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 |
|
RSS
|